280.000 تومان
خانۀ کتاب افغانستان/کتابستان/سیاسی و علوم اجتماعی
بخشی از پیشگفتار:
بحران مشروعیت و فروپاشیهای مکرر نظم سیاسی در جغرافیای افغانستان، فراتر از یک تغییر مقطعی در ساختار حکومتداری، مستقیمترین تهدید علیه انسجام سرزمینی، پایداری اجتماعی و امنیت ملی به شمار میرود و استمرار آن بقای جمعی جامعه افغانستانی را به مرز تباهی کشانده است.
هنگامی که حاکمیت مرکزی توان تبدیل منابع قدرت به چتر فراگیر امنیتی، هویتی و حقوقی را از دست میدهد، خلأ ایجادشده به شتابدهنده اصلی بازتولید جریانهای تکفیری تبدیل میشود که بقای خود را در از بین بردن ساختارهای سنتی و نابودی همزیستی مسالمتآمیز جستوجو میکنند. سلفیگری جهادی تکفیری در این جغرافیا صرفاً یک واردات فکری بیگانه یا انحراف عقیدتی گذرا نیست، بلکه پدیدهای است که بر بستر دههها گسست ساختاری، ناکامی در دولتسازی مدرن، عدم تکمیل فرایند ملت سازی و بهرهبرداری ابزاری بازیگران خارجی، رشد یافته است.
غفلت از درک تبارشناختی و چندلایه این پدیده، سیاستگذاران را به دام خطاهای محاسباتی میاندازد؛ خطاهایی که بهای سنگین آن با تداوم بیثباتی ساختاری، انزوای ژئوپلیتیکی، فرسایش سرمایه انسانی و محو هرگونه چشمانداز توسعه پایدار در سطح ملی و پیرامونی پرداخت خواهد شد.
در بعد ساختاری و پیوندهای تاریخی، ریشههای دگردیسی دینداری سنتی به سمت الگوهای رادیکال را باید در فروپاشی تدریجی نهادهای واسط و دستکاری سامانههای مذهبی بومی جستوجو کرد. جغرافیای افغانستان به خصوص آن دوران که به نام خراسان بزرگ شناخته میشد در طول تاریخ خود همواره یک نمونه مثبت از همزیستی مسالمت آمیز مذهبی، بوده است که پیوندهای همزیستی میان اقوام و مذاهب مختلف را تضمین میکرد. نمونه آن دوران طلایی حکمرانی تیموریان در هرات و ظهور جریان اهل سنت دوازده امامی بوده است.
با این حال، تحولات نیمقرن اخیر، به ویژه ورود جریانهای جهادی غریبه برای خراسان بزرگ در دوران اشغال شوروی و تزریق بیسابقه منابع مالی و عقیدتی بیرونی به خصوص از سوی کشورهای خلیج، این توازن تاریخی را برهم زد. شبکههای آموزشی مستقر در امتداد خطوط مرزی، با نادیده گرفتن بافت اجتماعی و سنن بومی، نسلی از جوانان را با منظومهای معرفتی تربیت کردند که در آن، تکفیر دیگری و بازتعریف جهاد به عنوان ابزار نابودی نظم موجود، جایگزین تعاملات کهن شد. این دگرگونی تاریخی نشان میدهد که چگونه یک بستر اصلاحگری آغازین در شبهقاره، پس از عبور از صافی منازعات ژئوپلیتیکی و فیلترهای استخباراتی، به ابزار سلب مشروعیت از سنتهای فقهی و عرفی جامعه تبدیل گشت و زمینه را برای استقرار گروههای خشونتگرا هموار ساخت.
لایه اجتماعی و قومی این بحران آشکار میسازد که سلفیگری افراطی چگونه از شکافهای ترمیمنیافته میان اقوام، حاشیهنشینی سیاسی و انحصارطلبی هویتی به عنوان سوخت موتور عضوگیری استفاده میکند. ساختار اجتماعی افغانستان که همواره از تعارض میان مرکزگرایی تحمیلی و گریز از مرکز سنتی رنج برده است، در شرایط انسداد سیاسی، آسیبپذیرترین وضعیت خود را تجربه میکند.
جریانهای تکفیری نظیر داعش خراسان با درک دقیق این آسیبپذیری، استراتژی خود را بر نفی تمامعیار مرزهای ملی، نژادی و قبیلهای بنا نهادهاند تا از این رهگذر، سرخوردهترین اقشار، اقلیتهای تحت فشار و جوانان فاقد چشمانداز را ذیل یک هویت فراگیر کاذب گرد هم آورند. این راهبرد عضوگیری، نه تنها خطوط گسل مذهبی را میان پیروان مذاهب مختلف فعال میکند، بلکه با نفوذ تدریجی در میان جوامع غیرپشتون در شمال و شرق کشور، معادلات قدرت قومی را پیچیدهتر میسازد و پتانسیل کشیده شدن جامعه به ورطه منازعات هویتی مهارناپذیر را به بالاترین سطح ممکن ارتقا میدهد.
فصل اول: از اصلاحگری دینی تا سلفیگری جهادی (مبانی فکری و ریشههای تاریخی)
فصل دوم: افغانستان؛ از بحران دولت تا رقابت طالبان و داعش خراسان
فصل سوم: آیندۀ سلفیگری جهادی در افغانستان (سناریوها و پیامدها)
فصل چهارم: جمعبندی راهبردی ـ از تحلیل چندلایه تا توصیههای سیاستی